تبلیغات
مجموعه کتاب های ترسناک (آرال استان) - کتاب هیولا
جمعه 11 اسفند 1396

کتاب هیولا

   نوشته شده توسط: عباس خراط    

دانلود کتاب هیولا

خانم “ماآرف” از پشت میزش آمد بیرون، پاهای برهنه و خیسش روی موكت شلپ شلپ صدا كرد. چند بار دور من چرخید و با چشم‌های قهوه‌ای‌اش،‌ مرا با اشتها برانداز كرد. شكمش با صدای بلند، با صدای شبیه خالی شدن آب وان حمام، قار و قور كرد و مرا از جا پراند.

– شما نباید این كارو بكنید! این … كار انسانی نیست!

معلم جدید من نیشش را بازتر كرد و گفت: من كه انسان نیستم، هیولام!


صادق پیشرو
جمعه 11 اسفند 1396 11:04 ب.ظ
خیلی قشنگ بود ولی آخرش بد تموم شد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر